|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 19:23 به قلم ميگ ميگ |
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی! جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم. بفرمایید؟ جبرییل میگه: آقا خیلی سرت شلوغه انگار! شیطان آهی میکشه میگه: نگو که دلم خونه. این ایرانیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو میکنم اینطرف، یه آتیشی دارن اونطرف به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی بذارن! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 16:41 به قلم ميگ ميگ |
درون معبد هستی بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجاده صد رنگ حسرت های هستی سوز به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند سوی خدا ازآرزو لبریز به زاری از ته دل یک دلم می خواست می گوید شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست. من امروز هفت شهر آرزوهایم چراغان است زمین و آسمانم نور باران است کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهش پر گل اندیشه هایم را زیر پا دارند صفای معبد هستی تماشایی ست : زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ما می ریزد. جهان در خواب تنها من،در این معبد در این محراب. دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد مگر یک شب از این شب های بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام - به روز پرنیان آسمانها –خواب در چشم خدا لرزد دلم می خواست دنیا رنگ دگر بود خدا با بنده هایش مهربانتر بود از این بیچاره مردم یاد می فرمود دلم میخواست زنجیری گران .....از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدار ا پای آن زنجیر ز درد خویش آگاه می کردند چه شیرین است :وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خود میگیرد. اما دلم می خواست اهل زور وزر ،ناگاه ، زهر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند دلم می خواست :دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلم می خواست :مردم در همه اهوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامردای های یکدیگر نمی جستند از این خون ریختن ها ،فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز میکردند چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است . چه شیرین است آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده ست. چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند .! در این دنیای بی آغاز بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد! نمی گویمپرستوی زمان را در قفس می کرد! نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛ نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد؛ همین ده روز هستی را امان میداد، دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد! دلم می خواست عشقم را نمی کشتند، صفای آرزویم را- که چون خورشید تابان بود –می دیدند. چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند. به باد نا مرادی ها نمی دادند. به صد یاری نمی خواندند. به صد خواری نمی خواندند. چنین تنها،به صحراهای بی پایان انوهم نمی بردند. دلم می خواست یک بر دگر او را کنار خویش می دیدم. به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم یک بار دیگر همچو ددار نخستین پیش پایش دست و پا می زد. شراب اولسن لبخند در جام وجودم های و هو می کرد. دلم می خواست:دست عشق-چون روزنخستین- هستی ام را زیر و رو می کرد.! دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت . پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند. بهاری جاودان آغوش وا می کرد. جهان در موجی از زیبایی و خوبی پرواز می کرد. بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی و آرام ، پرستوهای دوستی و مهر پرواز می کردند به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد.... مگو "این آرزو خام است !" مگو "روح بشر همواره سر گردان و ناکام است." اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛ وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛ بیا تا ما:"فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم" به شادی :"گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم!" + نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 15:32 به قلم ميگ ميگ |
عید فطر مبارک! عید همه مبارک ! ماه رمضونم تموم شد دیشب موقع اذان کلی گریه کردم کلی التماس کردم که جمعه عید نشه .....نشد خب ولی در عوض امروز له له میزدم برای اینکه اذان بگه وای که داشتم میمردم! خب به هر حال با این تعطیلی که بهم خورد (بهمون)ریاضی+جبر +هندسه وصد البته و از همه مهمتر ورزش هم پرید !یعنی ما تا هفته دیگه نه با آقا ی اصلاح پذیر نه با حمداوی کاری نداریم والبته واز همه مهمتر!با خانم خبیری و فوتسال! دیگه دیگه! خوش بگذره
ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 18:54 به قلم ميگ ميگ |
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 18:4 به قلم ميگ ميگ |
|
| ||||||